مهدی جان بیا ...
بهار ، بی تو بهار نیست
وقتی ؛ رخ برگرفتی آقا !
چه رخ ها در خاک ،چه آرزو ها بر باد ،چه ظلم ها بیداد ،چه سرها بردار ،چه فغان ها خاموش ،چه امید ها ناامید ، چه آه ها در سینه محبوس و چه دون ها که گران و چه گرانان که دون شد .
خانه چشم تهي ،
دست فرتوت و پا رنجور و طاقتم تاب است
خلوت شب غوغاست!
نه ماهی ، نه مهتابی و نه خوابی
جیرجیرکان خُفته، جغد خُفته
خروس سَحَرم
خُفته !
هان ! دگر ؛
صبح ؛ برنمیخیزد ...
گل نمیروید به باغ
مرغ نمیخواند به دشت
کَل دگر صحرا نمی یابد
زندگی زرد است ؛ رنگ خواب ، رنگ بیماری ، رنگ درد ، رنگ پیری ، رنگ مرگ
بی مداری در میان خاک
پیکر سختِ زمین را
در اجاق سوزندهء خورشید
بریان میکند ؛ بریان!
سایه ها سست ،
تَموز آواره و لب تشنه و خشکیده
تا که قیلوله کند
پاسی ، این مرد تنومند تَموز .
سخت فشارد بر خویش
رنج این دوره ویرانی
مگرش، لب مرطوب خزان
تیمار شب امید باشد
رنگ زرد ، لب آویزان و خزان سخت بیمار است
نیمه شب عریان ،کار دشوار است
لب خویس خواهر خوانده را
تُحفه مجلس سور خزان دشوار است
نیمه شب رفت ،خزان بیمارست
زرد و رنجور
تموز سخت ویران است
آخرین بانک خزان ، فریاد است ...
هان ! " خواهر مَلحَفه پوشم " !
دم مردن خورشید ،مرا مهمان ست
رسم مهمانی من " بیداد " ست
تب کردم و عُریان و علیل ؛
لب خشکیده معشوق ؛
هنوز؛ تب دار است
جِگَرم سوخت و این حِمل " بهار"
شیره جان به سرآورد جانم
جان خواهر ! خواهر مَلحَفه پوش و تُنُک و آرام !
خُنَکای عَطَش داغ تَموز
تُحفه سوری باش ...
دایه مجلس میلادبهار
یاور مؤمن و هم راهی باش ...
تا سَحرگه که نماندست پاسي ؛
سخت ، درد برداشت خزان
خواهرم ! ملحفه پوش و جِگرم !
خواهرم ! خواهرم ! خواهرم ! : تُند تُندَک می آید بهار ...
بی کس و تنها ...
سخت سَختَک
پسری زایید زرد و خَمور
نگهی کرد !
سکوت ، سرد و بی گوش است !
صدا و ناله هم گویا که خاموش است
تن عریان زمستان ، سرد
میان آغوش بی هوش است
خدا را میزند فریاد !
که گَرما هم ، چنین ؛ هوش است !
زمستان ! خواهر سرد سپید من
بُلور پِیکَرت رنگ کبودی را
ازاین آغوش گَرم هوس آلوده میگیرد
در این فصل سکوت و سرد ،
بهار نورسیده میمیرد
! زمستان بی رَمَق خواب است
تَن گرم تَموزم، سخت بیمار است
حرارت می زند گاهی
میان گورخاموش و سکوت و سرد
سرزنده برون آری !
میان سوز تند و سرد
نفس مرده است ...
زمستان است زمستان است .
هان!
چُنین سرد
چُنین آواره و ویران
چُنین رنجور و دلخسته
به خاک افتاده ام دیگر
تیمم ، گر روا نابود !
نجس افتاده ام دیگر
فغان از خانه چشمی
که یاریگر نمی باشد ،
رمق در پا مرده ؛ دست مرده
طاقتم تاب است
نَفس ، این آخرین مونس
میان کوه دردی باز؛
نوای " آه " میگردد ؛ آه
صدا ، این آخرین یاور
میان سوتکی سخت و خشکیده
میزند فریاد ، فریاد !
( یا غیاث المستغیثین )
میزند فریاد ، اللهم !
( عجل لولیک الفرج )
دشت مرده
زمین عریان
هوا مسموم
آسمان تیره
ابر کوچیده
میزند فریاد ، اللهم!
( عجل لولیک الفرج )
خلایق را ؛ نفس سخت می گیرد
زمین مرده ، شرم میمیرد
کوه مرده
نای دشت میمیرد
بیابان در بیابان میشود دنیا
آب مرده
دشت میمیرد
میزند فریاد ، اللهم !
( عجل لولیک الفرج )
فریاد : اللهم عجل لولیک الفرج

دل ویران و سر حیران و