بهار ، بی تو بهار نیست

وقتی ؛ رخ برگرفتی آقا !

چه رخ ها در خاک ،چه آرزو ها بر باد ،چه ظلم ها بیداد ،چه سرها بردار ،چه فغان ها خاموش ،چه امید ها ناامید ، چه آه ها در سینه محبوس و چه دون ها که گران و چه گرانان که دون شد .

 

خانه چشم تهي ،

دست فرتوت و پا رنجور و طاقتم تاب است

خلوت شب غوغاست!

نه ماهی ، نه مهتابی و نه خوابی

 

جیرجیرکان خُفته، جغد خُفته

خروس سَحَرم

 خُفته !

هان ! دگر ؛

صبح ؛ برنمیخیزد ...

 

گل نمیروید به باغ

مرغ نمیخواند به دشت

کَل دگر صحرا نمی یابد

زندگی زرد است ؛ رنگ خواب ، رنگ بیماری ، رنگ درد ، رنگ پیری ، رنگ مرگ

 

بی مداری در میان خاک

پیکر سختِ زمین را

در اجاق سوزندهء خورشید

بریان میکند ؛ بریان!

 

سایه ها سست ،

تَموز آواره و لب تشنه و خشکیده

تا که قیلوله کند

پاسی ، این مرد تنومند تَموز .

 

سخت  فشارد بر خویش

رنج این دوره ویرانی

مگرش،  لب مرطوب خزان

تیمار شب امید باشد 

 

رنگ زرد ، لب آویزان و خزان سخت بیمار است

نیمه شب عریان ،کار دشوار است

لب خویس خواهر خوانده را

تُحفه مجلس سور خزان دشوار است

نیمه شب رفت ،خزان بیمارست

 زرد و رنجور 

تموز سخت ویران است

آخرین بانک خزان ، فریاد است ...

 

هان ! " خواهر مَلحَفه پوشم " ! 

 دم مردن خورشید ،مرا مهمان ست

رسم مهمانی من " بیداد " ست

تب کردم و عُریان و علیل ؛

لب خشکیده معشوق ؛

هنوز؛ تب دار است

 

جِگَرم سوخت و این حِمل " بهار"

شیره جان به سرآورد جانم

 

جان خواهر ! خواهر مَلحَفه پوش و تُنُک و آرام !

خُنَکای عَطَش داغ تَموز 

تُحفه سوری باش ...

دایه مجلس میلادبهار

یاور مؤمن و هم راهی باش ...

 

تا سَحرگه که نماندست پاسي ؛

سخت ، درد برداشت خزان

 

خواهرم ! ملحفه پوش و جِگرم !

خواهرم ! خواهرم ! خواهرم ! : تُند تُندَک می آید بهار ...

بی کس و تنها ...

سخت سَختَک

پسری زایید زرد و خَمور

 

نگهی کرد !

سکوت ، سرد و بی گوش است !

صدا و ناله هم گویا که خاموش است

تن عریان زمستان ، سرد

میان آغوش بی هوش است

خدا را میزند فریاد !

که گَرما هم ، چنین ؛ هوش است !

زمستان ! خواهر سرد سپید من

بُلور پِیکَرت رنگ کبودی را

ازاین آغوش گَرم هوس آلوده میگیرد

در این فصل سکوت و سرد ،

بهار نورسیده میمیرد

 

! زمستان بی رَمَق خواب است

تَن گرم تَموزم، سخت بیمار است

حرارت می زند گاهی

میان گورخاموش و سکوت و سرد

سرزنده برون آری !

میان سوز تند و سرد

نفس مرده است ...

زمستان است زمستان است .

 

هان!

چُنین سرد

چُنین آواره و ویران

چُنین رنجور و دلخسته

به خاک افتاده ام دیگر

تیمم ، گر روا نابود !

نجس افتاده ام دیگر

فغان از خانه چشمی

که یاریگر نمی باشد ،

رمق در پا مرده ؛ دست مرده

طاقتم تاب است

 

نَفس ، این آخرین مونس

میان کوه دردی باز؛

نوای " آه " میگردد ؛ آه

صدا ، این آخرین یاور

میان سوتکی سخت و خشکیده

 

میزند  فریاد ، فریاد  !

( یا غیاث المستغیثین )

 

میزند  فریاد ، اللهم !

( عجل لولیک الفرج )

 

دشت مرده

زمین عریان

هوا مسموم

آسمان تیره

ابر کوچیده

 

میزند  فریاد ، اللهم!

( عجل لولیک الفرج )

 

خلایق را ؛ نفس سخت می گیرد

زمین مرده ، شرم میمیرد

کوه مرده

نای دشت میمیرد

بیابان در بیابان میشود دنیا

آب مرده

دشت میمیرد

 

میزند  فریاد ، اللهم !

( عجل لولیک الفرج )

 

 

فریاد  : اللهم عجل لولیک الفرج